Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers

زندگی جدید من

روزهای شیرین نامزدی و خاطرات تلخ و شیرین

سلام دوستای عزیزم ، دوستای مهربونی که وقتی امروز بعد ۴-۵ روز اومدم به کامنتام سر زدم دیدم وااااااااااااای چقدر مهربونی تعجب دلم میخواست اشک شوق بریزم که تو این دنیای مجازی هم آدما انقدر بهم نزدیکن که بابت غیبت همدیگه نگران و دلتنگ میشن. دوستون دارم همتونوماچ

من و همسری طی یک عملیات فوری و یهویی ۵ شنبه تصمیم گرفتیم بریم شمال. جمعه حرکت کردیم و دیشبم برگشتیم. جای همتونو خالی کردم، خیلی خوش گذشت. هوا عالی بود شاید از تهران بهتر، اصلا نه ابری بود نه بارونی و نه سرما. اصلا لباسای زمستونی رو نپوشیدیم. اولش دلهره زیاد داشتم چون شوشو اولین بارش بود تو جاده چالوس رانندگی میکرد اما خدارو شکر سالم رفتیم و برگشتیم و خوب و با احتیاطم میروند. نمیخوام سفرنامه بنویسم که حوصلتون سر بره ولی خلاصه بگم که رفتیم نمک آبرود،رفتیم بازارچه محلی (شنبه بازار ر.امسر) و خیلی چیزا مثل زیتون رو با نصف قیمت تهران خریدیم. رفتیم کاخ مووزه (ویلای شاه) تو ر.امسر، رفتیم ساحل توسک.ا سرا و کلی کنار دریا عکس انداختیم. رفتیم رستوران برا.دران رامسر کباب ترش خوردیم. شوشو خیلی خوشش اومد ولی من زیاد از کباب ترش خوشم نیومد. اما رستوران خوبیه. اگه رفتید را.مسر اونجا برید حتما.

رفتیم تله کابین را.مسر که وااااااااااااااااااااااااای محشر بود  از نمک آبرود خیلی بهتره. نمیدونید چه مناظری رو دیدنی داشت تو مسیر بالارفتن و چقدر ترسناک بود استرسولی اون بالا یه جاهای خوشگلی ساخته بودن رستوران و کای شاپ و .....نرید نصف عمرتون بر فنا شده. از نوک یه کوه بلند میاد تا خود دریا لبخند

یه سرم رفتیم جنگلای ٢٠٠٠ و جوجوکباب درست کردیم و خوردیم.

یه رستوارنیم رفتیم که من تاحالا تو شمال همچین جای قشنگی با غذاهای به این خوبی ندیده بودم، رستوران آبا.د.گران نزدیک نمک.آ.بر.ود میرزا قاسمیش حرف نداشت. حتما حتما اینجارو برید.

بچه ها من و همسری اولین بار بود که میرفتیم مسافرت. اونم تهنای تهنا دوتایی.  با هم ٣ روز زندگی کردیم تو یه خونه کوچولو خوشگل نقلی. صبحها تو بالکن روی میز صبحانه میخوردیم. شبا با هم تی وی میدیدیم و خوراکی میخوردیم و ... خلاصه یه زندگی واقعی ٣ روزه

خیلی نیاز به این سفر داشتم البته این سفر مثل همیشه نبود برام تازگی داشت سفری که فقط مسئولیت خوردن و خوابیدن رو نداشتم و خودم به عنوان یک همسر باید تو خیلی برنامه ریزیها و هماهنگیها به همسری کمک میکردم(یه جاهایی هم پت و مت بازی درمیاوردیما خوب اولین بارمون بود تنها سفر میرفتیم)

براتون روزای خوب آرزو میکنم و سفرای خوب

بعدن نوشت : بچه ها احتمالا این آخرین پستیه که از اینجا میزنم و بعد از این اگر کمتر بهتون سر زدم بدونین از بی معرفتیم نیست. به نت کمتر دسترسی دارم. اما به یاد همتون هستم و تا جایی که بشه میام و از احوالتون با خبر میشم . برام دعا کنید جای جدید شروع یه زندگی بهتر باشه برام. دوستون دارم.

نویسنده : ملیکا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸


نمیدونم من چرا اینجوریم!!! اصلا فقط من اینجوریم؟ چجوری میتونم اینجوری نباشم؟ تو ژنتیکمه یعنی؟ یا قابل تغییره؟

وقتی کسی کاری میکنه که باعث ناراحتیم میشه خیلی عصبی میشم البته سعی میکنم چیزی نشون ندم اما ساکت میشم، تو دلم اشوب میشه، حرص میخورم، دیگه نمیخوام اون ادمو ببینم یا حتی صداشو بشنوم، نمیخوام حتی نگاهم به نگاهش گره بخوره!!!‌ کوچولو بودیم یادتونه؟ قهر میکردیم رومونو اونور میکردیم منم ناراحت میشم همینطوری میشم. حالا سعی میکنم مثلا خودداری کنم طرف نفهمه اما انقدر تو دلم عصبیم و ناراحت، خیلی زود طرفم از لحن صدام، از حالتام، از کلماتی که بار میبرم میفهمه من ناراحتم.

زود رنجم اینو میدونم.

همیشه وقتی شوشو  منو میرسونه بهش میگم رسیدی خونه به من اس ام اس بزن. اونم معمولا میزد تا الان و خبر میداد. اما دو مرتبه آخری که با هم بودیم این کارو نکرد و وقتی من با ناراحتی گفتم چرا اس ام اس نزدی! میگه سرم به فلان کار گرم شد یادم رفت!!! منو میگی داغ شدم، عصبی شدم هی به خودم گفتم ببین چقدر براش بی اهمیتم. منو احمق رو بگو که نگرانش میشم. از این به بعد میرم میگیرم میخوابم اصلا به جهنم که رسید یا نه!

یه مدت قرار گذاشتیم هر ١۵ روز بهم یه نامه بزنیم و غرنامه ها مو نو از هم بنویسیم. من خیلی تاکید کردم که سر موقع باشه، دیر و زود نشه. خودم بار اول سر موقع نامه رو فرستادم اما اون با تاخیر و ٢ روز بعد....این بارم از جمعه بهش گفتم نامه یادت نره و دیشبم یاداوری کردم باز امروز اومدم میبینم نزده. میگم چی شد؟ میگه آخ خوابم برد دیشب یادم رفت.. میگم مگه من از جمعه هی یاداوری نکردم بهت؟ میگه خودت چرا نفرستادی؟ میخواستم بگم همیشه تو همه چی من باید شروع کننده باشم!!! اما منصرف شدم و جوابشو ندادم.  الان یه بغضی تو گلوم نشسته از صبح انقدر حرص خوردم ازش سرم درد گرفته. حالا عصری قراره بیاد دنبالم. اما من نمیخوام ببینمش. من ازش عصبانیم. دلم میخواد تا چندروز نبینمش. حوصله لبخند زدن و ابراز علاقه بهشو ندارم. یهو همچین موقع هایی انقدر نسبت بهش بی علاقه میشم.

میبینید انیجور مواقع عصبی میشم، هی خودخوری میکنم، هی میگم ببین چقدر بی معرفته، هی بغض تو گلوم جمع میشه و هی تنفرم از اون آدم بیشتر میشه.

نمیدونم من چرا اینجوریم!!! اصلا فقط من اینجوریم؟ چجوری میتونم اینجوری نباشم؟ تو ژنتیکمه یعنی؟ یا قابل تغییره؟

نویسنده : ملیکا ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸